چگونه به ما آموختی که بدترین دشمن ما بودن اشکالی ندارد


عبارت «بدترین دشمن من» در جامعه ما رایج شده است. این یک مفهوم چتری است که به هر زمانی اشاره دارد که ما رفتاری انجام داده ایم که به نظر می رسد برخلاف اهداف اعلام شده ما در زندگی باشد.

اگر زمانی که می‌خواهیم برای شغل درخواست کنیم تعلل کنیم – صاحب بدترین دشمن باشیم. وقتی برای رسیدن به تناسب اندام به رژیم غذایی و برنامه ورزشی پایبند نیستیم – بدترین دشمن شما. اگر در هنگام نوشیدن الکل، ناامیدی و عصبانیت خود را نسبت به کسی رها کنیم – بدترین دشمن خودمان. وقتی تصمیم می‌گیریم رابطه‌ای را ترک کنیم که احساس خوبی نسبت به ما ندارد، اما دیگران فکر می‌کنند باید کارساز باشد – بدترین دشمن شما.

Gabbi Rae، با اجازه استفاده شد

منبع: Gabbi Rae، با اجازه استفاده شده است

وجه مشترک کیفرخواست «بدترین دشمن» این است که ابتدا انتقاد کنیم و بعد سؤال کنیم. ما رفتار آشکار خود را مشاهده می‌کنیم، ویرانی‌های عاطفی، اجتماعی، مالی و حتی حقوقی را که پشت سر گذاشته‌ایم بررسی می‌کنیم، و خود را به‌طور گسترده به‌عنوان خودکشی و ناکارآمد محکوم می‌کنیم. امیدواریم که خودکشی شوم ما از انجام رفتارهای ناسازگارانه در آینده جلوگیری کند. با این حال، این به ندرت اتفاق می افتد. و ما احساس می کنیم که هنوز هم برای همیشه بدترین دشمن خودمان هستیم.

تعداد کمی از آهنگ‌ها این چرخه – و به اصطلاح ولع خود ویرانگر ما را همراه با اشتیاق ما برای تغییر – بیشتر از آهنگ موفقیت آمیز Lit در سال ۱۹۹۹ “بدترین دشمن خود من” گرفتند. این آهنگ یکی از بهترین و تاثیرگذارترین آهنگ های پاپ پانک در تمام دوران ها محسوب می شود. ماهیت دائمی آن اخیراً در سال ۲۰۲۰ مشخص شد که توسط انجمن صنعت ضبط آمریکا تأیید شد. Lit اخیراً پادکستی به همین نام در مورد آهنگ موضوعی خود و میراث آن راه اندازی کرده است.

زمانی که این آهنگ در ابتدا نوشته شد، احتمالاً یک قصیده سرراست برای رفتارهای خود ویرانگر بود که اغلب ما در یک زمان انجام می دهیم.

خواننده و ترانه سرا آجی پوپوف از Late وقتی این سوال را مطرح کرد که “آیا می توانیم چیزهایی را که در زمان مستی گفتم فراموش کنیم” به نظر می رسید به جای همه ما صحبت می کند؟

کدام یک از ما کاری را انجام نداده است که دوست داریم آن را پس بگیریم؟ اما با گذشت زمان، با توجه به محبوبیت ظاهری و جهانی بودن آهنگ، این سوال مطرح می شود که چرا همه ما در یک زمان “بدترین دشمن” خود هستیم؟ آیا همه ما واقعاً به شدت خود ویرانگر و خود ویرانگر هستیم؟ یا آیا هدف بزرگ تری برای رفتار خود باخته ما وجود دارد؟ آیا بخشی از ما وجود دارد که در حالی که تلاش می کنیم کاملاً خود را شکست دهیم، آرزوی نفوذ و شنیده شدن را داشته باشیم؟

همانطور که با پوپوف صحبت می کردم، متوجه شدم که بدترین دشمن خودمان اشتباه کردن نیست، بلکه قضاوت کردن است تا گوش دادن به نیازها و خواسته هایمان تا از اشتباهاتی که مرتکب می شویم نتوانیم درس بگیریم.

پوپوف توضیح داد که او این آهنگ را در سن ۲۲ سالگی نوشت تا در مورد رفتار “خود تخریبی” گاه به گاه خود، به ویژه نوشیدن بیش از حد مشروبات الکلی تأمل کند، اما این رفتار به ظاهر خودزنی می تواند در هر سنی رخ دهد. پوپوف به من گفت: “مهم نیست چند سال داشته باشی، باز هم گاهی اوقات بدترین دشمن خودت هستی… کاری را انجام می دهی و همان اشتباهات را تکرار می کنی. لعنتی، تو فکر می کنی من تا الان یاد گرفته ام.” به صورت منظم و شما از برخی از این اشتباهات درس می گیرید. و چیزهای دیگری که تکرار خواهید کرد.»

از سوی دیگر، پوپوف به این فکر می کرد که چگونه رفتار نوشیدن الکلی او گاهی اوقات خود ویرانگر است. اما او همچنین متوجه شد که حداقل یک هدف ضمنی در نوشیدن او وجود دارد. او یک جنبه جاه طلبانه داشت، زیرا می توانست از یک فرد ساکت، خجالتی و درونگرا به شخصیتی بزرگتر از زندگی “ستاره راک” تبدیل شود. الکل مانند ماشینی بود که با موسیقی ادغام شد تا او را روی صحنه تغییر دهد.

پوپوف گفت: “وقتی به عنوان یک موسیقیدان شروع به کار می کنید… بیشتر به شخصی می پردازید که می خواهید تبدیل شوید، فکر می کنید که او فرد بهتری است یا به نوعی هیجان انگیزتر است…”. «در روزهای اول، من رهبر یک گروه بودم تا شخص دیگری باشم…تقریباً شبیه نقش… وقتی روی صحنه هستم، آدمی کاملاً متفاوت با آنچه مردم در روز می بینند هستم. اساس… اما این فقط یک تغییر من یا نوعی تقسیم بود.»

پوپوف متوجه معضل جالبی شد که با آن روبرو شد. او به عنوان یک هنرمند و هنرمند تشویق شد که ذهنی باز، کاوشگر و خلاق داشته باشد. به او گفته شد که از “غریزه شهود” خود – به عنوان یک ترانه سرا و موسیقیدان – پیروی کند. اما اگر “غریزه” او را به سمتی هدایت می کرد که دیگران به نوعی “اشتباه” می دانستند، مورد انتقاد قرار می گرفت. این باعث شد پوپوف در مورد غرایز خود خیال پردازی کند، اما این اغلب منجر به تسلیم شدن او به ترس و خفه کردن احساسات و خلاقیت خود می شود.

“وقتی مردم می گویند فقط از شهود خود پیروی کنید، از غریزه خود پیروی کنید… اکثر مردم معمولاً این کار را نمی کنند زیرا آنها می گویند “خب، صبر کنید، نه، این نمی تواند درست باشد.” این یک احساس بسیار خودجوش است. من باید در مورد آن فکر کنم. و من باید خودم را از آن یا به نحوی از طریق آن صحبت کنم. اینجاست که ترس از زمان زیاد و اضطراب به وجود می آید. من خودم کمی این کار را انجام می دهم… پوپوف توضیح داد: “من در مورد چیزهایی حاضر شدم و … اگر وقت نداشتم در مورد خودم صحبت کنم، معمولاً بهتر بودم.”

پوپوف توضیح داد که چگونه گاهی اوقات، به عنوان یک هنرمند، و شاید به عنوان یک گروه موسیقی، در دام فکر کردن بیش از حد به انتخاب های خلاقانه و شغلی خود می افتاد. او احساس می کند که این خطر وجود دارد که این تفکر بیش از حد رشد او را به عنوان یک هنرمند متوقف کند. پوپوف آن را توصیف کرد،

ما الان به همه چیز فکر می کنیم. و ما هرگز عادت نکردیم مثل الان بیش از حد فکر کنیم… فکر می کنیم بیشتر می دانیم و فکر می کنیم باید از خود پیشی بگیریم در حالی که هنرمند واقعاً باید خودش باشد… لازم نیست روند بهتری از این باشد. ۲۰ سال پیش بود

و ما احساس می کنیم که شما باید به عنوان یک انسان به عنوان یک نویسنده به عنوان یک مجری رشد کنید. حقیقتی در آن وجود دارد، اما نمی‌خواهید بیش از حد به آن فکر کنید، شما تقریباً شبیه یک نقاش کجا هستید و مدام رنگ‌ها را اضافه می‌کنند و در نهایت به نظر می‌رسد که تمام تعریف خود را از دست داده است، می‌دانید؟ چون خیلی زیاد است.

پوپوف احساس می‌کند که گاهی آرزو می‌کند کاش می‌توانست به زمان‌های بی‌گناه‌تری بازگردد، زمانی که احساس آزادی بیشتری می‌کرد تا بدترین دشمن خودش باشد و برای کاوش خلاقانه مسیرهای مختلف باز باشد. او غزلی از آهنگ باب سیگر به نام “در مقابل باد” را به عنوان منعکس کننده اشتیاق او برای آن معصومیت در نظر گرفت. پوپوف توضیح داد: “یک غزل باب سگر وجود دارد، “کاش من اکنون نمی دانستم آنچه را که آن زمان نمی دانستم.” مدام به آن فکر می کنم. هر چه بیشتر بدانم، بیشتر با خودم می جنگم.»

در طول سال ها، پوپوف متوجه شد که توانسته است هر دو طرف شخصیت خود را متعادل کند. او گفت: «احساس می‌کنم برای اینکه کسی باشم به تعادل نیاز دارم.

و در آنجا، من فکر می کنم برخی از نقاط قوت در خود محافظه کارتر و آرام روزمره من وجود دارد. فکر می کنم در بسیاری از روابطم، چه همسرم و چه برخی از دوستان نزدیکم، به من کمک می کند. فکر می‌کنم اگر من اینطور بودم که آجی همیشه در یک جشنواره روی صحنه است، مردم از من عصبانی می‌شوند، می‌دانید منظورم چیست؟ … نمی گویم هیچ کدام از آن ها من نیستم. من فقط گاهی به آن استراحت نیاز دارم.

به طور کلی، پوپوف تشخیص داد که شاید بدترین دشمن او یک رفتار خاص مانند نوشیدن به خودی خود نبود، بلکه قضاوت او در مورد اینکه هر زمان که از خط خارج می شد، منحصراً “اشتباه” بود.

در عوض، او اکنون آن جنبه‌های مختلف خود را به عنوان بخشی از بازنمایی جامع‌تر و کامل‌تر از اینکه او به‌عنوان یک هنرمند و یک شخص است، می‌بیند. لیت اکنون روی یک آلبوم استودیویی جدید کار می‌کند، و پاپوف امیدوار است که آنها مقداری از آن انرژی خلاقانه باز را به ارمغان بیاورند که گاهی اوقات می‌تواند منجر به تبدیل شدن به “بدترین دشمن” موسیقی شود.

“الان خیلی بزرگتر شده ام. بسیاری از چیزهای بزرگ زندگی را پشت سر گذاشته ام – از دست دادن، طلاق، مرگ، ازدواج دوباره، بچه دار شدن – حالا من به دانشگاه می روم …. من بزرگ شدم. پوپوف گفت، من از اشتباهات درس گرفته ام…

با این اوصاف، این آلبوم جدیدی که روی آن کار می‌کردیم، آگاهانه می‌خواستیم خودمان را به فضایی که در آن بودیم بازگردانیم، در آفتاب قرار دهید یا دوران رکورد اتمی. آن انرژی و آن نوع اشتیاق… فکر می کنم این یک کشف دوباره بود.

نمی‌خواهم خودانگیختگی چیزی که آن را بسیار خاص کرده است از دست بدهم… اگر اشتباه نمی‌کردم، و اگر هر چند وقت یک‌بار خودم را درگیر آن می‌کردم، چیزی برای نوشتن نداشتم. در باره.

من نمی خواهم فقط در مورد شما بنویسم، شما می دانید که من چقدر مسئول هستم.